عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
932
زبدة التواريخ ( فارسى )
راه التون كوترى به نفس خود متوجّه بغداد شد و از هواى فصلى كه « حرّ الصّيف كحد السّيف » بود انديشه نكرد . حضرت صاحب قرانى « [ 1 ] » اميرزاده اميرانشاه بهادر را از آن طرف دجله روانه فرمود و چون به بغداد رسيدند در وقتى كه خورشيد عالمآراى سايه بر برج سرطان افكند و اثر شدّت هواجر و وقدت ظهاير « [ 2 ] » كرهء خاك فلك اثير گشته بود و از غايت حرارت هوا آب در غليان آمده و هوا چون سموم آتشافشان شده و از تف زمين نعل اسبان رنگ لعل بدخشان گرفته از اطراف و جوانب آن فرود آمدند و شهرى بدان طول و عرض را چون نگين در حلقه گرفتند و آن شهر در اوّل خود بغايت مستحكم « [ 3 ] » بود و خواجه مسعود سبزوارى نيز در وقتى كه از قبل حضرت صاحب قرانى « [ 4 ] » آنجا حاكم بود خندق و برج و باروى آن را استحكامى تمام داده فرمان شد تا عمله را بر كار داشته « [ 5 ] » از هرطرف كه امكان بود نقب آغاز كردند . اميرزادگان بزرگ مثل اميرزاده اميرانشاه بهادر « [ 6 ] » و امير رستم بهادر « [ 7 ] » و اميرزاده « [ 8 ] » خليل سلطان و از امرا امير « [ 9 ] » سليمانشاه و امير شيخ نور الدّين و امير شاه ملك « [ 10 ] » و امير برندق و على سلطان و امراى تومان و هزاره و صدهء قشونات سركارها و چاخويان بخش كردند و العجب كه حال بدين مرتبه رسيد و هنوز فرّخ « [ 11 ] » بىفرجام از خواب غرور « [ 12 ] » بيدار نمىشد و مىگفت دروغ مىگويند « [ 13 ] » اين « [ 14 ] » امير صاحبقران به نفس خود نيست . آخر الامر بهجهت تحقيق قضيّه به اسم رسالت يكى از مردم معتمد « [ 15 ] » را كه پيش از اين به بساط بوس « [ 16 ] » حضرت صاحب قرانى رسيده بود از شهر بيرون فرستاد تا كيفيّت احوال « [ 17 ] » نيكو معلوم كرده « [ 18 ] » و ايشان را اعلام كنند . چون آن رسول به بساط بوس بندگى به حضرت رسيد و به مواجهه با حضرت صاحب قرانى سخن گفت و شنيد و به خلعت و نوازش مخصوص گشت « [ 19 ] » باز گرديد صورت حال و آمدن بندگى حضرت صاحب قرانى تقرير كرد آن بدبخت اگرچه دانست كه راست مىگويد « [ 20 ] » [ 215 - ب ] امّا مصلحت كار خود در آن نديد او را به دروغ متّهم گردانيد و عقل خود را بازى داده او را رنجانيده در حبس كرد و خود « [ 21 ] » همچنان لجاج مىورزيد و مبالغت مىنمود « [ 22 ] » و از وخامت عاقبت آن نمىانديشيد . چون
--> ( [ 1 ] ) - ت : « حضرت صاحب قرانى » ندارد . ( [ 2 ] ) - م و ل : ظهار . ( [ 3 ] ) - ت : محكم . ( [ 4 ] ) - ت : انار اللّه برهانه . ( [ 5 ] ) - ت : برداشتند . ( [ 6 ] ) - ت : ندارد . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - ت : امير . ( [ 9 ] ) - ت : اميرزاده . ( [ 10 ] ) - ت : « و امير شاه ملك » ندارد . ( [ 11 ] ) - ل و ت : فرج . ( [ 12 ] ) - ت : « از خواب غرور » ندارد . ( [ 13 ] ) - ت : مىگوييد . ( [ 14 ] ) - ت : ندارد . ( [ 15 ] ) - ت : اهل اعتبار . ( [ 16 ] ) - ت : بندگى . ( [ 17 ] ) - ت : حال . ( [ 18 ] ) - ت : كند . ( [ 19 ] ) - ت : شده . ( [ 20 ] ) - م و ت : مىگويند . ( [ 21 ] ) - ت : ندارد . ( [ 22 ] ) - م و ل : « و مبالغت مىنمود » ندارد .